داستان
نگاهی به داستان های ایرانی ولاتین
بیست و شش سالمه ، بیست سالم نبود که عقد کردم . اون موقع من حتی نمی دونستم که خانمی با قد کوتاه می پسندم یا بلند . دوران نامزدی با همه خوشی ها دعواها،قهرها، بیش از یک سال طول کشید . عروسی من با فوت یکی از فامیل، عزا شد . صورت های غم بار و بی تفاوت فامیل و والدینم را فراموش نمی کنم.یکماه از عروسی ما نگذشته بود که فهمیدم دارم پدر می شم یادمه یکسال اول که زنم درس هم می خوند شبا منتظرش بودم اما شبی نبود که از خستگی درحالیکه سینه اش توی دهن بچه بود خوابش نبره. توی این پنج سال همیشه حسرت زندگی شاد داشتم . حالا که چشمم رو باز می کنم می بینم که زنی که توی بغلم می خوابه اصلا اونی نیست که من رو ارضا کنه. من تک پسر بودم تفاوت سنی ا م با پدرم زیاده ، من هیچ وقت یک همدم نداشتم. تنهایی رفیق من بوده و هست. دارم دق می کنم. شاید اگر پسرم نبود سالها بود که ما از هم جدا شده بودیم. به دوستی با چند تا دختر آلوده شدم اما نشد که حتی دستی بهشون بزنم از این بابت که خدا من رو حفظ کرده خوشحالم. با خودم می گم اگر کسی باندازه ذره ای محبت ارزونی من کنه من احتمالا دیوونه اش می شم، خداکنه اگر این اتفاق بیافته ارزشش رو داشته باشه. دوبار زنم جریان ارتباط من رو فهمید و روزگارم رو سیاه کرد. بواسطه وجه و اعتبارکاری که دارم خیلی در محدودیت هستم. آرزوی من شده ارتباط با دختری مهربان که درکم کنه. من نمی خوام زندگی ام را ، پسرم رو از بین ببرم. اما خسته شدم از بس محبت ندیدم از بس محبت نکردم. از بس حس وغریزه و جوونی ام رو پوشندم و خفه اش کردم. سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا یاد داری که به من می دادی درس آزادگی و مهر و وفا همه کردند چرا ما نکنیم وصف روی گل زیبای تو را تا ته دسته فرو خواهم کرد خنجر خود به گلوگاه نگاه تو اگر خم نشوی تو نرود قد رعنای تو از این درگاه مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش یاد داری که تو را شب به سحر میکردم صد دعا از دل مجروح پریشان احوال وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست کاکل مشک فشان با وزش باد شمال عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ... شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. خیلی خسته و بی حوصله بودم تلفنم زنگ زند. ، دختری که در چت باهاش آشنا شده بودم و با بی محلی مفرط از من خداحافظی کرده بود پشت خط بود . روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!! پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!! پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی چون صدای تو گیراست چون جذاب و دوست داشتنی هستی چون باملاحظه و بافکر هستی چون به من توجه و محبت می کنی تو را به خاطر لبخندت دوست دارم به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت نامه بدین شرح بود : عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟ نه و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم 
تا سه شب ديگر همه راحت مي شوند!
هم علی با رفتنش هم دشمنانش
علی تاوان عدالتش را مي دهد
در شهری که همه به خوردن و چشم فرو بستن عادت کرده اند جایی برای علي نیست
آسمان مشتاقتر است به علی تا زمینیان
تا سه شب دیگر پرچم عدالت خواهي نیمه افراشته مي شود
تا صاحب پرچم بیايد و آن را بردارد
خدا حافظ عدالت

خوش نشين بر لب آبي كه روان مي گذرد
تا كه احساس كني عمر چه سان مي گذرد
از صداي گذر آب چنان مي فهمي
تند تر از آب روان عمر گران مي گذرد
...در جواب شاعر ديگر گفت:
راست گفتي بنگر عمر چه سان مي گذرد
همچو تير از پرش زه به كمان مي گذرد
عمر سي روزه اين ماه خدا رفت عزيز
عمر صد ساله ما چون رمضان مي گذرد

:ادامه مطلب:
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
" دوشیزه هالیس می نل "
:ادامه مطلب:

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او میرفت.
يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد يا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت. ...
:ادامه مطلب:

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..

:ادامه مطلب:


| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |


یادتون نره ادامه مطلب...

